X
تبلیغات
رایتل
شنبه 18 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 11:08

۱.

ساعت 10.30 است و من سر یکی از خیابانها منتظر تاکسی هستم. ماشینهایی که از کنارم می گذرند چند واکنش نشان می دهند. یا با تعجب از ماشین خیره می شوند و کلی سئوال و توبیخ و... در نگاهشان موج می زند! یا با نیشخند بوق می زنند البته گاهی عملگراتر می ایستند و ... یا نمی بینند مرا!

بالاخره ماشینی می ایستد و سوار می شوم:

_ خانوم نمی ترسی این وقت شب؟اینجا خیلی خطرناکه! منم می ترسم بیام پیاده این ورا این وقت شب!

_ من ولی نمی ترسم!

۲.

- آقا! سید خندان؟

سوار تاکسی می شوم! مرد راننده سر صحبت را باز می کند:

-          ببین آبجی...

حرفش را پیرمرد کناری ام ادامه می دهد باز خطاب به من :

-          دخترم می دونی...

پسر کناری ام هم مخاطب حرفهایشان می شود نه پسرم است و نه داداش! او آقاست!!

۳. 

دو مرد کنارم نشسته اند و راننده منتظر مسافر دیگر است. مرد دیگری می آید! راننده با اصرار می گوید:

-          خانوم بیا جلو بشین! این 3تا آقا پشت بشینن!

نمی توانم قانع اش کنم که واقعا فرقی نمی کند کجا بنشینم . تسلیم اصرارش می شوم و جلو ماشین می نشینم. به خاطر اصرارم مجبور می شوم مسیری طولانی را به مزخرفات راننده درباره بهتر بودن تفکیک مردها از زنان و هزار چیز بی ربط دیگر گوش دهم!

۴. 

 سوار تاکسی اش که می شوم صدای ضبطش را تا آسمان می برد و سرعتش را بیشتر می کند. مسافر دیگری نیست ! احساس ناامنی می کنم. به پیاده های خیابان که به انتظار تاکسی هستند هم توجهی نمی کند. می پیچد در یک فرعی...

-          آقا پیاده می شم! ... نه نمی خوام برم اونجا همینجا پیاده می شم!

حالا کنار خیابان منتظر تاکسی ام و ماشینهای زیادی برایم بوق می زنند!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo