X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 11 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 21:08

کوچه های پیچ در پیچ منتهی به خانه ی خورشید ؛حس آشنایی رو بمن داد . به شکل عجیب و دوست داشتنی منو به دوران کودکی ام برد .احساس غریب بودن نمیکردم . 

فروغ دم در ورودی منتظر من بود . رفتیم تو ؛ ساختمونش از اونی که فکر میکردم داغون تر بود ولی دوستش داشتم .کاملا حس یه پناهگاه رو داشت .پناهگاهی که هر چقدر در و دیوارش بد شکل بود ؛آدمهای داخلش سعی میکردن روحی بهش ببخشن .  

توی یه سالن کوچک نشستیم . یه پیرزن با چشمهای کنجکاو بازیگوش اومد تو ؛ ساز منو که دید گفت : یه بار یه آقایی اومد اینجا ؛ برامون ساز زد ؛ شعر مادر رو خوند. خیلی قشنگ بود .   

کم کم همه جمع شدند. صندلی ها رو گرد چیدن و نشستن . شروع کردم به زدن آهنگهای قدیمی . خوب حس میکردم که دارن گوش میدن . خوب گوش میدادن . وقتی سرمو بلند میکردم ؛قیافه ی بعضی هاشون متعجب بود . خوب شاید از این به بعد بتونن حداقل هفته ای یک بار موسیقی گوش بدن . از کجا معلوم شاید هم بعد از چند ماه بتونن با هم یه ترانه رو هم خوانی کنن .  

چند تا آهنگ که زدم داشتم سازمو برمیداشتم که یکیشون گفت : تازه داشتیم لذت میبردیم !  

برای من شنیدن همین یه جمله کافی بود . این همونی بود که من میخواستم . پس دوباره زدم 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo