X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 10:52

ساعت ۱۰ شب بود ...زمان معمول حضور من هم خیابان های شهر به پایان رسیده بود... 

با دوستم خداحافظی کردم و به سمت ایستگاه تاکسی رفتم. مرد میانسالی با کیسه ای به دست در ایستگاه منتظر بود. 10 دقیقه ای گذشت ولی از تاکسی خبری نشد.  آخر تاکسی ها هم به شکل دربسته کار  می کردند تا ثابت کنند که  10 شب ساعت مناسبی برای بازگشت به خانه نیست... اتوبوس های شرکت واحد هم که معمولا زودتر از آنها این مسئله را گوشزد  می کنند

ساعت از 10 گذشته بود و من و مرد میانسال منتظر بودیم... 

صاحبان اتومبیل های رنگ به رنگ  نیز با  ایست های کوچکشان ، تنها در خیابان بودن را برایم پررنگ تر می کردند... آخر آنها  فکر می کنند هم مالک  اتومبیلشان هستند و هم مالک خیابان  و ساعت حضور تو!  نمی دانم چرا وقتی یکی از آنها در مقابل پایم ایستاده بود نا خودآگاه یک قدم به مرد میانسال نزدیک شدم...  

مرد هم با لبخندی پدرانه قدمی دیگر جلو آمد تا حاشیه امنی که من ناخودآگاه از او طلب کردم را برایم ایجاد کند...  حاشیه امن! حاشیه امنی که مردی برایم در خیابان ایجاد کرده بود!در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که موبایلم زنگ زد ...پدرم بود.. 

-کجایی؟ 

-ببخشید دیر شد تاکسی گیر نمیاد دارم میام نگران نباش 

-...آخه تو معمولا دیر وقت نمیایی! ...مواظب باش  

-... 

تلفن را قطع کردم مرد میانسال لبخند دیگری تحویلم داد...فکر می کنم از این که فهمید پدری در کار است خیالش راحت شده بود. 

 بالاخره تاکسی از راه رسید... 

ساعت 10:30 بود . از تاکسی پیاده شدم، کوچه تاریک بود ...قدم هایم را تند کردم با نگاهی به اطرافم کوچه تاریک و ساعت10:30شب را پشت سر گذاشتم...بالاخره به خانه رسیدم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo